تبليغاتX
وكيل منتظر
به نام خدا، برای خدا، به راه خدا


وكيل منتظر








 

ظهر بود و دانشجويانِ گرسنه و خسته چشم هاي خمار و جان هاي مجروح از سيوف برّان اساتيد را با خود به سلف دانشگاه آورده بودند. اميدي به اَكْل ما اَكَل مناسب نبود، مثل هميشه آرامشگرِ آهِ شكم هاي گرسنه كه صداي قار و قورشان گوش فلك را كر مي كرد، چيزي جز همان غذاي نا خوردني با برنج وارداتي از شرقي ترين شهرهاي پاكستان شرقي كه هر دانه اش به طرز عجيبي قد مي كشيد و در ستبريش ذكر همين بس كه جز با دندان هاي عقل تازه درآمده ي مستحكم افراد خُرد نمي شد نبود و خدا را شكر كه دانشجويان از اين موهبت الهي برخوردارند ... .

اما سخن از خوردني ها را به مجالي ديگر وا مي گذارم كه هر آينه بيم وصله كردن وصله هاي ناجور چون همانندي با بواسحاق اطمعه از سوي رقيبان مي رود!

با تمام خستگي، لبخندي ظاهري بر لبم بود و با بچه ها صحبت مي كردم تا گذر زمان را احساس نكنم و ايستادن در صف غذا خيلي برايم سخت نباشد... . گرم صحبت بوديم كه يكي از دانشجويان دختر بر خلاف عادت معهود به طرف صف پسران آمد، به چشم برهم زدني ديدم رو به رويم ايستاده و مرا به نام خطابم كرد و گفت كه دقايقي كار دارد. كارت غذايم را به كنار دستيم دادم و از او خواستم كه غذايم را بگيرد تا برگردم. با خانم به را ه افتادم، چند قدمي آنطرف تر در سلف با دسته اي از دخترها مواجه شدم كه انگار انتظار نداشتند فردي كه دنبالش هستند من باشم. بعد از كمي مقدمه چيني، مشخص شد كه مشكلي برايشان پيش آمده و مي خواهند با تهيه ي لايحه اي تظلّم خواهي كنند. و ظاهراً وقتي موضوع را با يكي از اساتيدمان كه وكيلی حاذق است در ميان گذاشته بودند و استاد مربوطه كه نوشتن لايحه اي در باب مسئله اي كوچك را دون شأن مي دانستند، براي اينكه از سر خودشان باز كنند، گفتند كه بدهيد فلاني برايتان بنويسد و اينطور بود كه به نزدم آمده بودند. اما داستان اين بود كه اين خانم ها هنگام عقد قرارداد با متصدّي اداره ي يكي از خوابگاه هاي وابسته به دانشگاه دقت لازم را ننموده بودند و قراردادي يكساله تنظيم كرده بودند که در آن موظف به پرداخت اجاره بها و مقادير ديگري در تمام فصول سال شده بودند، در حالي كه آن ها خواستار اين بودند كه از زيرِ بار پرداخت اين مبالغ در فصل تابستان كه در آن واحد ها ساكن نبودند شانه خالي كنند. سر در گم بودند، محقّ در قضيه هم نبودند. قرار بر اين شد كه ابتدا نامه اي به مسئولين بلندپايه ي دانشگاه بنويسيم و بعد اگر زير بار نرفتند، تا فرمانداري و مراجع بالاتر هم برويم!

توضيحات كامله و مبسوطه شان كه تمام شد رفتم سراغ آن دوستم كه قرار بود غذايم را بگيرد. غذا يخ كرده بود، با رنجي مضاعف از روزهاي گذشته چند قاشقي بلعيدم و پر هيجان به كتابخانه رفتم تا آماده شوم براي نوشتن اولين لايحه، اولين لايحه ي جدّي كاري.

نگران بودم، اگر بد مي نوشتم، اگر كار را خراب تر مي كردم، اگر كار به نتيجه نمي رسيد ... .

تمام آبرويم در خودنويسي طلايي جمع شده بود كه به تازگي از ميان انبار قلم های پدرم پيدايش كرده بودم، اصلاً اي كاش بر نمي داشتمش !

گرفتار قماري شده بودم كه هر آن در آن بيم باختنِ حيثيت دانشجويي ام مي رفت، اگر خوب ننويسم حتماً مي گويند اين چه دانشجوي حقوقي است كه توانايي نوشتن لايحه اي را هم ندارد...

اما دانشجوي ترم سومي را چه به اين كارها، اصلاً خدا بگويم چه كارت كند استاد، اين چه ناني بود كه در دامان ما افكندي... .

دو ساعت طول كشيد و من با قلم طلايي چند صفحه اي رنگين كرده بودم. اولين لايحه ام را نوشته بودم، به نظرم خوب مي آمد. بردم و به اولين موكّلينم تحويلش دادم!

حتي لبخندهاي حاصل از رضايت و تشكر جزيلشان هم خاطرم را تسلّي نمي داد و من همچنان نگران بودم... .

بعد ها مشخص شد كه نگرانيم دليلي نداشت جز اينكه اولين نوشتنم بود.

ماجرا عاقبتي خوب داشت، فرماندار شهر و مقامات دانشگاه پرداخت مبالغ مذكور را به گردن گرفتند و خيال تعداد زيادي از دانشجويان دختر غريب در شهر غربت از بابت يكي از هزاران مشكلشان راحت شد.

با خاتمه يافتن اين ماجرا همراه با پاياني خوش، تجربه اي به صندوقچه ي ارزشمند تجربيات زندگانيم افزوده شد و بيش از هميشه به جان آن استاد دعا مي كنم كه بستر وقوع چنين امري را فراهم نمود.

 

اما مطمئنم كه همه ي عرصه هاي زندگي اينگونه نخواهد بود، روزگار منتظر رويارويي با منتظران است.

 

+ به قلم  وکیل منتظر  |