تبليغاتX
وكيل منتظر
به نام خدا، برای خدا، به راه خدا


وكيل منتظر








خيلي وقت بود دست به قلم نشده بودم...

زيادي كار، بي حوصلگي، دوري از ميادين اينترنتي و خيلي چيزهاي ديگه دلايل خوبي هستند كه ميشه بهونشون كرد تا ننوشتن توجيه بشه.

اما واقعيت اينه كه آدم بايد حرفي واسه گفتن داشته باشه تا بياد تو صحنه.

مي خواستم مثل دفعه ي پيش يه شعر بردارم بزنم، يا يه عكس پيدا كنم بزنم كه اين دفتر اينترنتي اينقدر خاك نخوره، اما فكر كردم با اين كارها نميشه چراغ اين كلبه رو خيلي روشن نگه داشت، با خودم گفتم بايد يه چيز متفاوت بنويسم.

پس بر آن شدم تا بعد از مدت ها دوباره بنويسم، اما درباره ي چه موضوعي؟

ميشه درباره ي عيد و فرا رسيدن سال نو، شادي هاي نوروز، سفره ي هفت سين، ديد و بازديدها، مسافرت رفتن ها، عيدي دادن و گرفتن ها و بقيه چيزهايي كه تنها نوشتن اسمشون واسه پر كردن اين قسمت كافيه، نوشت.

اما فقط يه چيز تو آسمون ذهنم مثل يه تك ستاره ي پر نور سوسو ميزنه و چشمك زنان من رو به نوشتن دربارش مجذوب مي كنه. پس چشمك زدنش رو با دست به قلم بردنم لبيك ميگم.

آره چه چيزي بهتر از اينكه در آستانه ي ورود به سال جديد، با يه نگاه اجمالي به سالي كه گذشت ببينيم در قبال از دست دادن يك سال از عمرمون و اين بهاي سنگيني كه پرداختيم چي عايدمون شد. حتماً اولش مثل من شتابزده اينطور جواب مي ديد كه خب اينم يه سال بود مثل همه ي سال هاي ديگه، و ما هم يه آدم هستيم مثل همه ي آدم هاي ديگه. بعد هم شروع مي كنيم به برشمردن يه ليست بلندبالا كه در سالي كه گذشت؛ موفق به راهيابي به دانشگاه شديم، يه كار خوب پيدا كرديم، ازدواج كرديم و ... بعدش هم سر كلاسها مون حاضر شديم، فلان مبلغ رو پس انداز كرديم و ... .

اما فكر كردن به يه موضوع ديگه كه اگرچه ممكنه خيلي لذت بخش به نظر نرسه، ولي در عين تلخي مي تونه  مهم ترين مسئله باشه اينه كه در سالي كه گذشت بزرگ ترين درسي كه از زندگي گرفتيم چي بود؟ اصلاً چيزي ياد گرفتيم يا مثل خيلي از آدم ها كه به جاي زندگي مُردگي مي كنند، اينقدر سرگرم دنياي كوچيك خومون بوديم كه ... .

 

فكر مي كنم بزرگ ترين چيزي كه در سال 1386 دريافتم اين بود كه فهميدم مي ترسم! آره مي ترسم، واقعيت اينه كه مي ترسم زندگي اين نباشه. شايد اولش عجيب به نظر بياد، ولي اگه واقعاً زندگي اين نباشه چي؟

قبلاًيه جور ديگه فكر مي كردم، يه چيزهايي از زندگي شنيده بودم، اما الآن چيزهاي ديگه اي مي بينم، مي بينم واقعاً Things are not as they appear

گفته بودند آدم زندگي مي كنه كه تلاش كنه كه پيشرفت كنه و به چيزهايي كه مي خواد برسه، ولي نگفته بودندبعد از اينكه به خواسته هاش رسيد چي كار بايد بكنه...

شنيده بودم آدم به دنيا مياد كه از دنيا، از زندگيش لذت ببره، اما كسي نگفته بود كه لذت بردن و چشم به روي واقعيات بستن كار آدم ها نيست... .

درباره ي زندگی، خيلي ها خوب حرف مي زنند، اما اثري از حرفِ خوب نيست. يكي از همون حرف هاي قشنگ اينه كه ميگن ما اومديم تا زندگي كنيم، دوست داشته باشيم و ديگران دوستمون داشته باشند، ولي حتي اين حرف هاي زيبا هم باعث نميشه كه آدم خيلي چيزها رو از ياد ببره، خيلي از چيزهاي باورنكردني اين دنيا رو، مثلاً اينكه خرابِ يكي ميشي بعدش مي فهمي طرف اصلاً ارزشش رو نداشته... .

يه عمري توي گوش آدم مي خونند كه زندگي يعني اميد، آدمي به اميد زنده ست و ...

با همين حرف ها دست آدم رو ميذارند تو پوست گردو، بعد هم معلوم ميشه از اولش اصلاً مشخص نبوده آدم بايد به چي اميد داشته باشه!

آدم به دنيا مياد، تا وقتي بچه ست بچگي مي كنه، دوره ي جوونيش رو هم كه به ناپختگي ميگذرونه ، پير هم كه شد، از سر فرسودگي ديگه حال چيزي رو نداره، بله به همين راحتي زندگيش تموم ميشه و به اين هم فكر نمي كنه كه زندگي چيه، واسه چي اومده، سهمش از اين دنيا چيه؟

ولي واي از اون روزي كه آدم برسه به اينجا كه؛ اينا همش بازيه، و واسه يه چيز ديگه به اين دنيا اومده.

نمي دونم چرا اين دفعه اينقدر جسته و گريخته مي نويسم، اينقدر كلي گويي مي كنم و از هر دريايي قطره اي مي نويسم، فقط مي دونم هنوز هم مي ترسم زندگي اين نباشه...

چهارشنبه  ۲۹/۱۲/۱۳۸۶

+ به قلم  وکیل منتظر  |