تبليغاتX
وكيل منتظر
به نام خدا، برای خدا، به راه خدا


وكيل منتظر








مثل همیشه دقایقی قبل از شروع کلاس آیین دادرسی مدنی با بچه ها سرِ کلاس حاضر شده بودیم

و درباره ی موضوعات مختلف صحبت می کردیم, غرق سخن گفتن بودیم که ناگهان صدای موبایل از درون جیبم

به گوش رسید،

جواب دادم، عمّه ام بود می گفت پدربزرگ مجدداً حالش بد شده و در حال انتقالش به چالوس

و از آنجا به ساری هستند.

گفت که بعد از کلاس جلوی در دانشگاه منتظر باشم تا بیایند و به آن ها ملحق شوم.

از زمانی که پدربزرگ سکته کرده بود، چندین بار این حالت به او دست داده بود و عموی من هم که در بیمارستان کار می کرد، معمولاً از ساری می آمد و او را به بیمارستان خودش می برد تا پدربزرگ را تحت تدابیر درمانی مخصوص قرار دهد.

مسئله این بود که در این مواقع به یک راننده که همزمان جواب تلفن های پی در پی را هم بدهد نیاز بود و چه کسی از من بهتر.

حواسم به کلاس نبود، تمام مدت نگران حال پدربزرگ بودم. کلاس تمام شد و من به سرعت, همچون تیر از کمان جسته خودم را رساندم سر خیابان و مننتظر شدم, بالاخره آمدند و رفتیم... و من هم لحظه ای از انجام وظیفه ام یعنی رانندگی و پاسخ به تلفن های اقوام که نگران حال پدربزرگ بودند غافل نبودم. نمی دانستم در ترافیک جاده ها می رانم یا در ترافیک تلفن های این و آن... .

به هر نحو که بود گذراندیم. به محض رسیدن به بیمارستان بوعلی که یکی از دو بیمارستان اصلی مرکز استان مازندران بود، با سیل استقبال کارکنان بیمارستان و بخش اورژانس مواجه شدیم. با دیدن عمو، کارهایشان را رها کرده و گوش به زنگ فرامین او می شدند، آخر او مدیر بیمارستان بود... .

در چند روزی که ساری بودم خیلی چیزها دیدم و آموختم، اما از همه جالب تر برایم مدل رفتار کارکنان بیمارستان با عمو جان بود.

احترام گذاشتنشان، دولا راست شدنشان را که می دیدم, خیلی کیف می کردم و مسرور می گشتم و شدیداً تحت تأثیر قرار می گرفتم. گاهی آرزو می کردم ای کاش من هم چون او بودم، واقعاً چقدر لذت بخش است بزرگ و مورد احترام بودن.

جالب اینکه قضیه به اینجا ختم نمی شد, او نه تنها در شهر خودش بلکه در میان اقوام و آشنایان, در روستایمان و حتی شهر ما , فردی سرشناس و محبوب بود. گاهی که با هم در میان مردم می رفتیم و می دیدم افراد بسیاری به او سلام می کنند و عرض ارادت، متوجه می شدم که آن ها  هم به نوعی روزی گذرشان به بیمارستان مرکز استان افتاده و مورد لطف او فرار گرفته اند.

در یکی از روزها که به بیمارستانش رفته بودم و طبق معمول شاهد حکمرانیش بر جوّ موجود بودم, از او پرسیدم: "جونِ من, عمو جون خیلی حال می کنی اینا واست دولا راست میشن, نه؟"

آهی کشید و با نگاه معروف عاقل اندر سفیهش جوابم را داد، اما انگار این بار, کلامِ عاقل اندر سفیه نیز لازم بود؛ پس این گونه لب به سخن گشود: "من هم یه زمانی مثل تو بودم, فکر می کردم خوبه که دیگران خیلی تحویلم بگیرند، خوبه که همه از دور که می بیننم با دست بر سینه گذاشتن بهم سلام کنن، اما حالا... " امان ندادم و پرسیدم " اما حالا چی؟ " ادامه داد: " اما حالا واقعاً آرزو می کنم برای یک روز هم که شده از این وضع خلاص بشم، وقتی می بینم آدما برام فیلم باز ی می کنن, وقتی می بینم بعضی هاشون جلوم یه طوری رفتار می کنن و پشت سرم یه طور دیگه... .

وقتی می بینم آدما, منو به خاطر کارم دوست دارند، وقتی می بینم منو فقط به خاطر اینکه یه روز کارشون گیر منه تحویل می گیرند، واقعا ناراحت می شم.

هیچی سخت تر از این نیست که بدونی بقیه به خاطر منافعشونه که دوسِت دارند نه به خاطر خودت.

آره عزیزم، به خاطر خودم نیست که دوستم دارند. "

+ به قلم  وکیل منتظر  |