تبليغاتX
وكيل منتظر
به نام خدا، برای خدا، به راه خدا


وكيل منتظر








هر وقت افراد ثروتمند فاميل به خانه ي ما مي آمدند، شيفته ي حركات و سكنات و ظاهر دلربايشان مي شدم. وقتي مي ديدم مي نشينند در حاليكه دسته كليد مزيّن به سوييچ ماشين جديدشان در دستشان است و مدام هنگام حرف زدن آن را در دستشان تكان مي دهند، وقتي مي ديدم گوشي موبايل گران قيمتشان در كنارشان است و مدام زنگ مي زند و آن ها در باره ي مسايل بزرگ و پروژه ي جديدشان حرف مي زنند، وقتي اين صحنه ها را مي ديدم واقعاً دلم مي رفت!

با خودم فكر مي كردم چه مي شد اگر من هم ساعتي مانند آنان بودم؛ فكر مي كردم آن ها از زندگيشان نهايت لذّت را مي برند، فكر مي كردم من روي فرشم و آن ها روي عرش.

آن وقت ها من فقط يك پسرك ده، دوازده ساله ي زياده خواه بودم كه با ديدن اين افراد، دل از كفم بيرون مي شد و دامنم از دست مي رفت.

اكنون كه كم تر از ده سال از آن دوران مي گذرد و من هنگامي كه چشم باز مي كنم و مي بينم در ميان جمع فاميل نشسته ام در حاليكه سوييچ يك ماشين گران قیمت و يك گوشي با کلاس در دستانم است، مي بينم باز هم همان آدم هستم... .

كوچك تر كه بودم زماني داشتن يك دوربين فيلمبرداري برايم آرزو بود، پدرم با اينكه در آن زمان قيمت يك دوربين فيلمبرداري خوب، به قدر حقوق يك ماهش بود، يكي برايم خريد. در كم تر از يك سال از دوربين و فيلمبرداري دلزده شدم. بعد از آن نوبت كامپيوتر بود، بعد از آشنايي كمي با كامپيوتر، هوس خريدش به سرم زد؛ صاحب كامپيوتر هم شدم... . از آنجايي كه خيلي به وسايل الكترونيكي علاقه داشتم، تعداد زيادي از آن ها را به همين صورت جمع آوري كردم اما چيزي در آن ها نديدم!

بعد از آن، حسرت داشتن يك گوشي مدرن بر دلم افتاد. كاتالوگ گوشي هاي موبايل را جمع آوري مي كردم و مدّت ها به آن ها خيره مي شدم! تا اينكه بعد از قبولي در دانشگاه، عمويم يك گوشي خوب به من هديه داد. مدّتي با آن مشغول بودم، اما خيلي زود دريافتم با اين چيزها ره به جايي نمي برم.

درست است كه زندگي فقط مادّيات نيست، اما مگر من نبودم كه تا مدّت ها به دنبال اين ها بودم؟ چرا حالا مثل گذشته نيست؟ چرا حالا از سوييچ به دست بودن و با گوشي وَر رفتن لذّت نمي برم؟ چرا حالا وقتي پدرم سوييچ ماشين با كلاسش را به من مي دهد با اكراه مي پذيرم؟ مگر من نبودم كه دنبال كلاس گذاشتن بودم؟ مگر من نبودم كه با ديدن آدم هاي پولدار و وسايلشان، آرزوي حتي يك ساعت به جايشان بودن را داشتم؟

از وقتي تغيير رشته دادم آرزو داشتم در رشته ي حقوق تحصيل كنم، كه آن هم به لطف خدا محقق شد، حال بزرگ ترين آرزويم يك وكيل خوب شدن است، اما از اين خوف دارم كه اين آرزو هم به صندوقچه ي آرزوهاي خاك خورده ام بپيوندد.

 

آرزو، آرزو، آرزو ... ؛ چقدر آرزو داريم...؛

اما فقط تا وقتي به آن ها دست نيافته ايم برايمان شيرين هستند.

چرا همينكه به آرزوهايمان می رسیم خيلي زود، زودتر از آنكه حتي فكرش را بكنيم از آن ها سير مي شويم؟

حتماً شما هم اين احساس را داريد، ممكن است گاهي، موردش فرق كند اما حتماً شما هم آرزوهاي كوچكي داشته ايد كه بعد از رسيدن به آن ها حتي لحظه اي هم از آن ها لذّت نبرده ايد.

نمي دانم، شايد آرزوهايمان اِشكال دارد، شايد چون آرزوهايمان كوچك هستند و زود به آن ها مي رسيم؛

شايد بهتر است از اين به بعد آرزوهاي بزرگ تري داشته باشيم؛ مثلاً به جاي آرزوي داشتن يك ماشين، آرزو كنيم بيست تا ماشين خيلي گران قيمت داشته باشيم، و چندين ويلا در بهترين نقاط شهرهاي مختلف. اما نه، اين ها هم آرزوهاي خوبي نيستند؛ ممكن است به اين ها هم برسيم، خوب بعدش چه مي شود؟ و ممكن است به آن ها نرسيم و تمام عمر را به دنبال آن ها بدويم... .

اصلاً شايد چون آروزهايمان مادّي هستند، اين طوري مي شوند.

چطور است براي آينده ي شغلي مان آرزو داشته باشيم؟ مثلاً آرزو كنيم، در آينده يك خلبان، يك دكتر، يك مهندس، يك وكيل شويم يا ... ؛ اما اين هم خوب نيست در نهايت چه مي شود؟ همين كه يك شغل خوب دست و پا كرديم، پولدار شديم، ازدواج كرديم، خانواده تشكيل داديم، همه چيز تمام مي شود؟ يعني نهايت زندگي ما در رسيدن به همين چيزها است؟

+ به قلم  وکیل منتظر  |