حوالي ظهر يكي از روزهاي گرم تابستان بود، صف نانوايي شلوغ بود و من هم كه سالي به دوازده ماه به دفعات تعداد انگشتان دستم هم به نانوايي نمي رفتم، تحمل ايستادن درصف نانوايي آن هم زير آفتاب داغ تموز برايم شديداً طاقت فرسا بود و اين دفعه را هم چون احمد گفته بود كار دارد و مي خواهد برود جايي، جورش را كشيدم و به نانوايي رفتم؛ اما در همان مدت نيم ساعت كه در صف نانوايي بودم چيزهايي ديدم كه جرقه هاي اوليه اين نوشته ام را مديون آن ها مي دانم.
آدم هاي توي صف نانوايي يكي يكي نان هاي نازك تر از قلاف پياز را جمع مي كردند و مي رفتند، اما درهمين اثناء چشمم مرا متوجه دختربچه اي كرد كه همراه برادر كوچكترش به نانوايي آمده بود. نوبت نان گرفتنش كه شد، با نظم و سليقه ي تمام شروع به جمع كردن نان ها كرد، برادر كوچكش كه از جنب و جوش و حركاتش معلوم بود از اون بچه وروجك هاي ناقلا ست!، از اين مشغول بودن خواهرش استفاده كرد و خودش رو به سرعت و به قدر كفايت ازخواهر دور كرد، دخترك كه در نبود مادر، مي خواست نقش او را بازي كند، با حس مسئوليت تمام رو به برادر فرياد كشيد: " كجا؟ ". پسرك جواب داد: " همين جا، ميرم تا همين اسباب بازي فروشي نزديكه، الآن بر ميگردم ". من كه مراقب اوضاع بودم، ديدم كه پسرك دويد و دور شد، خيلي دور، اسباب بازي فروشي نزديك كه هيچ، مال دو تا كوچه آن ور تر را هم رد كرده بود. به هر حال او دروغ گفته بود.
دخترك كه نگراني در چهره اش موج مي زد، چيزي نگفت و به جاي خالي برادرش نگاه مي كرد. لحظاتي چند نگذشته بود كه صداهاي بقيه كه مي گفتند: " زود باش دخترخانوم، وقت نگير، مردم كار دارند،... " ، فرصت نگاه كردن به جاي خالي برادر را هم از او گرفتند. به سرعت بقيه نان ها را جمع كرد و بيرون جست، اما خبري از برادرش نبود. " يعني كجا رفته بود؟ اون كه مي گفت الآن بر مي گردم، ميرم همين مغازه بغلي ". بعد از اين افكار، دخترك مغازه اسباب بازي فروشي كناري را هم وارسي كرد، اما امانتي مادرش را نيافت، حتماً ياد حرف هاي مادرش كه هنگام خروج از خانه به او زده بود مي افتاد: " مواظب داداشت باشيا...دستش رو ول نكني بره تو خيابون خداي نكرده ماشين بهش بزنه... ".
فقط دخترك نبود كه نگران بود، همه نگران بوديم، خصوصاً وقتي مي ديديم كه قطره هاي آخر غرور دخترانه اش دارد خشك مي شود و نزديك است كه قطره هاي اشكش جاري شود. به هرحال به پيشنهاد بقيه بزرگترهاي حاضر كه هر يك به نوعي در چاره گري زبان مي كشيدند!، دخترك منتظر ماند تا برادر بيايد... .
نوبت من شد، رفتم جلو و با آداب خاصي كه تا دقايقي پيش با نگاه كردن به دست قبلي ها ياد گرفته بودم!، نان ها را جمع كردم. كارم كه تمام شد، موقع رفتن ديدم كه پسرك پيداشده؛ اما ديگر نماندم تا بقيه ماجرا و رفتار اين خواهر و برادر را ببينم.
درتمام طول راه به اين فكر مي كردم كه چرا پسرك دروغ گفته بود. چه چيزي باعث مي شود كه آدم ها اينقدر راحت دروغ بگويند؟ حتي اين پسر بچه كه گمان نمي كنم بيش از پنچ بهار را ديده باشد.
قدري با خودم فكر كردم، ياد دروغ هاي خودم افتادم كه كم هم نگفته بودم؛ به خودم گفتم اول بايد به خودم جواب بدهم كه چرا دروغ مي گفتم و مي گويم... .
به خانه كه رسيدم، باكمال تعجب ديدم احمد با آرامش تمام روي مبل لم داده و با يك ليوان شربت آلبالوي خنك در دست، دارد تلويزيون تماشا مي كند! با عصبانيت داد زدم: " مگه تو كار نداشتي؟ مگه نمي خواستي بري بيرون؟ " خنده اي زيركانه كرد و گفت: " حالا ما يه چيزي گفتيم ديگه ". آري احمد هم دروغ گفته بود... .
راستي چرا آدم ها دروغ مي گويند؟