تبليغاتX
وكيل منتظر
به نام خدا، برای خدا، به راه خدا


وكيل منتظر








امروز صبح با پدرم براي سند زدن خونمون-كه به تازگي فروخته بوديمش- و يه سري كارهاي ديگه، به يك دفترخونه رفتيم. سردفتر يه جوون حدوداً سي ساله بود، با اين سن كمش،  پنج، شش تا كارمند زير دستش كار مي كردند، كلّي بهش احترام مي گذاشتن، هركي از راه مي رسيد كلّي واسش دولا راست مي شد و كلّي چاكرم، مخلصم نثارش مي كرد، خلاصه واسه خودش برو بيايي داشت كه نگو... .

كلّي حال كرديم و به رشته ی خودمون نازيديم، گفتيم اي ول خوشمون آمد، يعني ما هم يه روزي اينطوري ميشيم...؟

اونقدر جوگير شدم كه اصلاً يهو نظرم تغيير كرد و با خودم گفتم بي خيال وكيل شدن ! برم دنبال سردفتري !

بعد به خودم گفتم پسر چه خوش خيالي تو،  هنوز هيچي نشده، هنوز نه به باره نه به داره به اين چيزا فكر مي كني، هنوز معلوم نيست بتوني واحدهاي اين ترمت رو پاس كني... .

دوباره به خودم گفتم خب چه عيبي داره از همين اﻵن به فكر اين چيزا باشيم؟ اصلاً باعث

اميدواريمون به آينده هم ميشه، تازه آرزو كه  برجوانان عيب نيست ؟ مگه نه؟

+ به قلم  وکیل منتظر  |