تبليغاتX
وكيل منتظر
به نام خدا، برای خدا، به راه خدا


وكيل منتظر








 

ظهر بود و دانشجويانِ گرسنه و خسته چشم هاي خمار و جان هاي مجروح از سيوف برّان اساتيد را با خود به سلف دانشگاه آورده بودند. اميدي به اَكْل ما اَكَل مناسب نبود، مثل هميشه آرامشگرِ آهِ شكم هاي گرسنه كه صداي قار و قورشان گوش فلك را كر مي كرد، چيزي جز همان غذاي نا خوردني با برنج وارداتي از شرقي ترين شهرهاي پاكستان شرقي كه هر دانه اش به طرز عجيبي قد مي كشيد و در ستبريش ذكر همين بس كه جز با دندان هاي عقل تازه درآمده ي مستحكم افراد خُرد نمي شد نبود و خدا را شكر كه دانشجويان از اين موهبت الهي برخوردارند ... .

اما سخن از خوردني ها را به مجالي ديگر وا مي گذارم كه هر آينه بيم وصله كردن وصله هاي ناجور چون همانندي با بواسحاق اطمعه از سوي رقيبان مي رود!

با تمام خستگي، لبخندي ظاهري بر لبم بود و با بچه ها صحبت مي كردم تا گذر زمان را احساس نكنم و ايستادن در صف غذا خيلي برايم سخت نباشد... . گرم صحبت بوديم كه يكي از دانشجويان دختر بر خلاف عادت معهود به طرف صف پسران آمد، به چشم برهم زدني ديدم رو به رويم ايستاده و مرا به نام خطابم كرد و گفت كه دقايقي كار دارد. كارت غذايم را به كنار دستيم دادم و از او خواستم كه غذايم را بگيرد تا برگردم. با خانم به را ه افتادم، چند قدمي آنطرف تر در سلف با دسته اي از دخترها مواجه شدم كه انگار انتظار نداشتند فردي كه دنبالش هستند من باشم. بعد از كمي مقدمه چيني، مشخص شد كه مشكلي برايشان پيش آمده و مي خواهند با تهيه ي لايحه اي تظلّم خواهي كنند. و ظاهراً وقتي موضوع را با يكي از اساتيدمان كه وكيلی حاذق است در ميان گذاشته بودند و استاد مربوطه كه نوشتن لايحه اي در باب مسئله اي كوچك را دون شأن مي دانستند، براي اينكه از سر خودشان باز كنند، گفتند كه بدهيد فلاني برايتان بنويسد و اينطور بود كه به نزدم آمده بودند. اما داستان اين بود كه اين خانم ها هنگام عقد قرارداد با متصدّي اداره ي يكي از خوابگاه هاي وابسته به دانشگاه دقت لازم را ننموده بودند و قراردادي يكساله تنظيم كرده بودند که در آن موظف به پرداخت اجاره بها و مقادير ديگري در تمام فصول سال شده بودند، در حالي كه آن ها خواستار اين بودند كه از زيرِ بار پرداخت اين مبالغ در فصل تابستان كه در آن واحد ها ساكن نبودند شانه خالي كنند. سر در گم بودند، محقّ در قضيه هم نبودند. قرار بر اين شد كه ابتدا نامه اي به مسئولين بلندپايه ي دانشگاه بنويسيم و بعد اگر زير بار نرفتند، تا فرمانداري و مراجع بالاتر هم برويم!

توضيحات كامله و مبسوطه شان كه تمام شد رفتم سراغ آن دوستم كه قرار بود غذايم را بگيرد. غذا يخ كرده بود، با رنجي مضاعف از روزهاي گذشته چند قاشقي بلعيدم و پر هيجان به كتابخانه رفتم تا آماده شوم براي نوشتن اولين لايحه، اولين لايحه ي جدّي كاري.

نگران بودم، اگر بد مي نوشتم، اگر كار را خراب تر مي كردم، اگر كار به نتيجه نمي رسيد ... .

تمام آبرويم در خودنويسي طلايي جمع شده بود كه به تازگي از ميان انبار قلم های پدرم پيدايش كرده بودم، اصلاً اي كاش بر نمي داشتمش !

گرفتار قماري شده بودم كه هر آن در آن بيم باختنِ حيثيت دانشجويي ام مي رفت، اگر خوب ننويسم حتماً مي گويند اين چه دانشجوي حقوقي است كه توانايي نوشتن لايحه اي را هم ندارد...

اما دانشجوي ترم سومي را چه به اين كارها، اصلاً خدا بگويم چه كارت كند استاد، اين چه ناني بود كه در دامان ما افكندي... .

دو ساعت طول كشيد و من با قلم طلايي چند صفحه اي رنگين كرده بودم. اولين لايحه ام را نوشته بودم، به نظرم خوب مي آمد. بردم و به اولين موكّلينم تحويلش دادم!

حتي لبخندهاي حاصل از رضايت و تشكر جزيلشان هم خاطرم را تسلّي نمي داد و من همچنان نگران بودم... .

بعد ها مشخص شد كه نگرانيم دليلي نداشت جز اينكه اولين نوشتنم بود.

ماجرا عاقبتي خوب داشت، فرماندار شهر و مقامات دانشگاه پرداخت مبالغ مذكور را به گردن گرفتند و خيال تعداد زيادي از دانشجويان دختر غريب در شهر غربت از بابت يكي از هزاران مشكلشان راحت شد.

با خاتمه يافتن اين ماجرا همراه با پاياني خوش، تجربه اي به صندوقچه ي ارزشمند تجربيات زندگانيم افزوده شد و بيش از هميشه به جان آن استاد دعا مي كنم كه بستر وقوع چنين امري را فراهم نمود.

 

اما مطمئنم كه همه ي عرصه هاي زندگي اينگونه نخواهد بود، روزگار منتظر رويارويي با منتظران است.

 

+ به قلم  وکیل منتظر  | 


امروز صبح با پدرم براي سند زدن خونمون-كه به تازگي فروخته بوديمش- و يه سري كارهاي ديگه، به يك دفترخونه رفتيم. سردفتر يه جوون حدوداً سي ساله بود، با اين سن كمش،  پنج، شش تا كارمند زير دستش كار مي كردند، كلّي بهش احترام مي گذاشتن، هركي از راه مي رسيد كلّي واسش دولا راست مي شد و كلّي چاكرم، مخلصم نثارش مي كرد، خلاصه واسه خودش برو بيايي داشت كه نگو... .

كلّي حال كرديم و به رشته ی خودمون نازيديم، گفتيم اي ول خوشمون آمد، يعني ما هم يه روزي اينطوري ميشيم...؟

اونقدر جوگير شدم كه اصلاً يهو نظرم تغيير كرد و با خودم گفتم بي خيال وكيل شدن ! برم دنبال سردفتري !

بعد به خودم گفتم پسر چه خوش خيالي تو،  هنوز هيچي نشده، هنوز نه به باره نه به داره به اين چيزا فكر مي كني، هنوز معلوم نيست بتوني واحدهاي اين ترمت رو پاس كني... .

دوباره به خودم گفتم خب چه عيبي داره از همين اﻵن به فكر اين چيزا باشيم؟ اصلاً باعث

اميدواريمون به آينده هم ميشه، تازه آرزو كه  برجوانان عيب نيست ؟ مگه نه؟

+ به قلم  وکیل منتظر  | 


خيلي وقت بود دست به قلم نشده بودم...

زيادي كار، بي حوصلگي، دوري از ميادين اينترنتي و خيلي چيزهاي ديگه دلايل خوبي هستند كه ميشه بهونشون كرد تا ننوشتن توجيه بشه.

اما واقعيت اينه كه آدم بايد حرفي واسه گفتن داشته باشه تا بياد تو صحنه.

مي خواستم مثل دفعه ي پيش يه شعر بردارم بزنم، يا يه عكس پيدا كنم بزنم كه اين دفتر اينترنتي اينقدر خاك نخوره، اما فكر كردم با اين كارها نميشه چراغ اين كلبه رو خيلي روشن نگه داشت، با خودم گفتم بايد يه چيز متفاوت بنويسم.

پس بر آن شدم تا بعد از مدت ها دوباره بنويسم، اما درباره ي چه موضوعي؟

ميشه درباره ي عيد و فرا رسيدن سال نو، شادي هاي نوروز، سفره ي هفت سين، ديد و بازديدها، مسافرت رفتن ها، عيدي دادن و گرفتن ها و بقيه چيزهايي كه تنها نوشتن اسمشون واسه پر كردن اين قسمت كافيه، نوشت.

اما فقط يه چيز تو آسمون ذهنم مثل يه تك ستاره ي پر نور سوسو ميزنه و چشمك زنان من رو به نوشتن دربارش مجذوب مي كنه. پس چشمك زدنش رو با دست به قلم بردنم لبيك ميگم.

آره چه چيزي بهتر از اينكه در آستانه ي ورود به سال جديد، با يه نگاه اجمالي به سالي كه گذشت ببينيم در قبال از دست دادن يك سال از عمرمون و اين بهاي سنگيني كه پرداختيم چي عايدمون شد. حتماً اولش مثل من شتابزده اينطور جواب مي ديد كه خب اينم يه سال بود مثل همه ي سال هاي ديگه، و ما هم يه آدم هستيم مثل همه ي آدم هاي ديگه. بعد هم شروع مي كنيم به برشمردن يه ليست بلندبالا كه در سالي كه گذشت؛ موفق به راهيابي به دانشگاه شديم، يه كار خوب پيدا كرديم، ازدواج كرديم و ... بعدش هم سر كلاسها مون حاضر شديم، فلان مبلغ رو پس انداز كرديم و ... .

اما فكر كردن به يه موضوع ديگه كه اگرچه ممكنه خيلي لذت بخش به نظر نرسه، ولي در عين تلخي مي تونه  مهم ترين مسئله باشه اينه كه در سالي كه گذشت بزرگ ترين درسي كه از زندگي گرفتيم چي بود؟ اصلاً چيزي ياد گرفتيم يا مثل خيلي از آدم ها كه به جاي زندگي مُردگي مي كنند، اينقدر سرگرم دنياي كوچيك خومون بوديم كه ... .

 

فكر مي كنم بزرگ ترين چيزي كه در سال 1386 دريافتم اين بود كه فهميدم مي ترسم! آره مي ترسم، واقعيت اينه كه مي ترسم زندگي اين نباشه. شايد اولش عجيب به نظر بياد، ولي اگه واقعاً زندگي اين نباشه چي؟

قبلاًيه جور ديگه فكر مي كردم، يه چيزهايي از زندگي شنيده بودم، اما الآن چيزهاي ديگه اي مي بينم، مي بينم واقعاً Things are not as they appear

گفته بودند آدم زندگي مي كنه كه تلاش كنه كه پيشرفت كنه و به چيزهايي كه مي خواد برسه، ولي نگفته بودندبعد از اينكه به خواسته هاش رسيد چي كار بايد بكنه...

شنيده بودم آدم به دنيا مياد كه از دنيا، از زندگيش لذت ببره، اما كسي نگفته بود كه لذت بردن و چشم به روي واقعيات بستن كار آدم ها نيست... .

درباره ي زندگی، خيلي ها خوب حرف مي زنند، اما اثري از حرفِ خوب نيست. يكي از همون حرف هاي قشنگ اينه كه ميگن ما اومديم تا زندگي كنيم، دوست داشته باشيم و ديگران دوستمون داشته باشند، ولي حتي اين حرف هاي زيبا هم باعث نميشه كه آدم خيلي چيزها رو از ياد ببره، خيلي از چيزهاي باورنكردني اين دنيا رو، مثلاً اينكه خرابِ يكي ميشي بعدش مي فهمي طرف اصلاً ارزشش رو نداشته... .

يه عمري توي گوش آدم مي خونند كه زندگي يعني اميد، آدمي به اميد زنده ست و ...

با همين حرف ها دست آدم رو ميذارند تو پوست گردو، بعد هم معلوم ميشه از اولش اصلاً مشخص نبوده آدم بايد به چي اميد داشته باشه!

آدم به دنيا مياد، تا وقتي بچه ست بچگي مي كنه، دوره ي جوونيش رو هم كه به ناپختگي ميگذرونه ، پير هم كه شد، از سر فرسودگي ديگه حال چيزي رو نداره، بله به همين راحتي زندگيش تموم ميشه و به اين هم فكر نمي كنه كه زندگي چيه، واسه چي اومده، سهمش از اين دنيا چيه؟

ولي واي از اون روزي كه آدم برسه به اينجا كه؛ اينا همش بازيه، و واسه يه چيز ديگه به اين دنيا اومده.

نمي دونم چرا اين دفعه اينقدر جسته و گريخته مي نويسم، اينقدر كلي گويي مي كنم و از هر دريايي قطره اي مي نويسم، فقط مي دونم هنوز هم مي ترسم زندگي اين نباشه...

چهارشنبه  ۲۹/۱۲/۱۳۸۶

+ به قلم  وکیل منتظر  | 


نمي دانم از كجا شروع شد، نمي دانم چگونه شد كه صحبتمان به اينجا كشيد. هميشه با دوستان بحث و گفتگو مي كرديم، مخصوصاً در جلسات سه نفره ي خصوصي كوچكمان؛ راحت و ساده مي گفتيم، حتّي از خيلي چيزها كه شايد همگان را تاب شنيدن نباشد. از عقايدمان بسيار  مي گفتيم، امّا پاي خدا و عقايد مذهبي كه به ميان مي آمد اوضاع دگرگون مي شد، كسي حاضر به كوتاه آمدن از موضعش نبود و بحث بالا مي گرفت.

اين بار هم كه از خدا حرف مي زديم مثل هميشه جوّ مباحثه ي زيباي گرمي به وجود آمد، امّا جريان فراتر از اين حرف ها بود، ناخودآگاه اين بحث به جلسات عمومي تر كه متشكّل از بقيه ي همكلاسي ها هم بود نيز كشيده شد. كم كم موضوع جدّي و جدّي تر مي شد، من هم كه به حرف هايي كه مي زدم ايمان داشتم، كوتاه نمي آمدم و به همين خاطر با واكنش هايي مواجه شدم. اين شد كه قصد نوشتن مقاله اي هر چند كوتاه را كه در سر مي پروراندم را عملي كردم. به سخنان استاد عليرضا پناهيان پناه بردم و با تغييراتي اندك آنچه مي خواستم نگاشتم و در برابر دوستانم قرائت كردم.

راستي چنان غرق مقدّمه چيني شدم كه بيان موضوع اصلي را فراموش كردم؛ پس سخن كوتاه مي نمايم و دعوتتان مي كنم به خواندن متن نوشته؛ چرا كه حين خواندن، موضوع را هم در خواهيد يافت.

متن نوشته ام اين چنين بود:

 

مي خواستم مقاله اي بنويسم و نظرات شخصي ام را در آن بياورم، بسيار تلاش كردم، كاغذ ها را يكي پس از ديگري خط خطي و مچاله كردم، امّا از هر رشته كه مي گرفتم آخرش مي رسيد به جمله ي تكراري دوستانم و آن اين بود: "خدا كه زور نمي گويد". و عدّه اي نيز سخنانم را كفر پنداشتند و محصول موضعي موقّت دانستند.

پس بر آن شدم تا شروع كنم به تحقيق و يافتن مستنداتي براي دفاع از حرف هايم. سخن فراتر از اين ها بود، كار كارِ اين كتاب ها نبود، چاره ي ديگري انديشيدم و به مرجعي ديگر روي آوردم تا پاسخ گويم به سؤالات بيشمار.

نمي خواهم كسي را قانع كنم، نمي خواهم به بقيه بقبولانم كه بايد همچون من فكر كنند، امّا مگر مي شود نگفت كه خداي ما همان خداي مقتدر تواناست، مگر مي شود؟

با سؤالي آغاز مي كنم؛ مگر ما همان ها نيستيم كه به ما گفته شده بايد عبادتي خاص به نام نماز را انجام دهيم؟ آن هم هر روز و به همان مقدار كه معيّن شده؟ هر روز پنج بار، آن هم با آدابي خاص، به سَمتي مشخّص، كه حتّي كوچك ترين قصوري در آن موجب بطلانش مي شود.

اين ها را مي گويم نه براي اينكه شما را همسو با تفكّرات خود كنم، چه اينها تفكّرات من نيست، اينها نظرات بزرگان متخصّص در اين زمينه است.

اينها را مي گويم كه واقعيّت را دريابيم، كه بدانيم خداي ما آن خداي منفعل نيست كه يعضي ها در دينشان تبليغ مي كنند، خدا را كوچك و حقير و مظلوم نشان مي دهند و خدا را حراج مي كنند كه ساعتي از شنبه و يكشنبه ي بيكاريشان را به او داده اند.

آري اصلي ترين عبادت ما، نماز ما، آن عبادتي نيست كه هر وقت عشقمان كشيد، براي صفا كردن، انجامش دهيم؛ و گاه و بيگاه بگوييم امروز حال ندارم، مي گذارم براي فردا، امروز كار زياد است، باشد براي وقتي ديگر.

يا هنگامي كه فرياد بلند خدا كه ما را به سوي خود مي خواند را مي شنويم: " حي علي الصلاة ... " ، امّا به بهانه هاي گوناگون لبّيك نمي گوييم. معلوم است كه خداي مقتدر و توانا بر ما خشم مي گيرد. حال آنكه بعد از نماز، آن هنگامي كه خودش فرموده بنشينيد و با من صحبت كنيد، دعا كنيد؛ كه من به حرف هاي  شما گوش مي كنم، در آن هنگام كه مي بيند بنده اش به سَمت كاري ديگر مي شتابد، كارش را خراب مي كند.

اصلاً آيا جز اين است كه او همه چيز را براي خودش مي خواهد؟ آري او متكبّر است. لازم به يادآوري نيست و حتماً مي دانيم كه اگر آدم ها متكبّر باشند بد است، امّا بسيار زيباست كه خدا متكبّر باشد، اين صفت براي او نيكوست. و اين با مهرباني او منافاتي ندارد.

بياييم قدري در اين باره تأمّل كنيم. اين را من نمي گويم، عمود دين شما مي گويد، كه در آن بارها و بارها مي گوييد: " الله اكبر ". به راستي چرا نمي گوييد " الله رحمان " ، چرا نمي گوييد " الله رحيم " ؟

و چرا سرِ نماز آغوشتان را نمي گشاييد تا خدايتان را در بغل بگيريد و بگوييد عزيز دلم، دورت بگردم، ...

چرا با احترام تمام در مقابل او مي ايستيد؟ خم مي شويد برايش، حتّي از اينها هم فراتر مي رويد، در مقابلش سر به روي زمين مي گذاريد؛ كارهايي كه در مقابل هيچ كس ديگري حاضر به انجامشان نيستيد.

و قرآن، آن كتاب مقدّسي كه خودِ خدا به آن قسم خورده، كتابي است كه با نشستن در پاي آن، تكبّر انسان از بين مي رود و در آن، خدا تكبّر و كبريايي خودش را بر انسان تلقين و تحميل مي كند. بياييد با هم بخوانيمش؛ " بسم الله الرّحمن الرّحيم " ،  بدون تدبّر نمي شود با قرآن طرف شد، پس قدري تأمّّل مي كنيم، ناگهان به خود مي آييم؛ به راستي چه كسي گفته " بسم الله الرّحمن الرّحيم " ؟

آري در واقع خودِ خدا فرموده است: " به نام من  كه رحمان و رحيمم آغاز كن ". او حتّي در مهربانانه ترين آيات كتابش از كبريايي خود سخن مي گويد و ما را در مقابل خود ذليل مي كند.

 

دين ما خصلت خاصّي دارد، مانند خصلت نظامي ها كه در آيين ها و مقرّرات آن، مخالفت با هواي نفس مبناي حركت قرار دارد و مخالفت با هواي نفس، نيست مگر كنار گذاشتن خود و گردن نهادن به اوامر خداوند متعال.

امّا چرا خصلت و رويه ي دين ما اينگونه است؟

 

ما آمده ايم تا با قبول بهترين دين خدا، از مهرباني او بهره ببريم؛ امّا چه كساني از مهرباني او بهره مند مي شوند؟ و مهرباني او روح چه كساني را پرورش مي دهد؟

 

پاسخ اين است:

" كساني از مهرباني خدا بهره ي كامل را مي برند و با مهرباني خدا عشق مي كنند كه ابتدائاً در مقابل كبريايي او خوب خرُد شده باشند و در مقابل تكبّر او تواضع كرده باشند "

 

+ به قلم  وکیل منتظر  | 


مثل همیشه دقایقی قبل از شروع کلاس آیین دادرسی مدنی با بچه ها سرِ کلاس حاضر شده بودیم

و درباره ی موضوعات مختلف صحبت می کردیم, غرق سخن گفتن بودیم که ناگهان صدای موبایل از درون جیبم

به گوش رسید،

جواب دادم، عمّه ام بود می گفت پدربزرگ مجدداً حالش بد شده و در حال انتقالش به چالوس

و از آنجا به ساری هستند.

گفت که بعد از کلاس جلوی در دانشگاه منتظر باشم تا بیایند و به آن ها ملحق شوم.

از زمانی که پدربزرگ سکته کرده بود، چندین بار این حالت به او دست داده بود و عموی من هم که در بیمارستان کار می کرد، معمولاً از ساری می آمد و او را به بیمارستان خودش می برد تا پدربزرگ را تحت تدابیر درمانی مخصوص قرار دهد.

مسئله این بود که در این مواقع به یک راننده که همزمان جواب تلفن های پی در پی را هم بدهد نیاز بود و چه کسی از من بهتر.

حواسم به کلاس نبود، تمام مدت نگران حال پدربزرگ بودم. کلاس تمام شد و من به سرعت, همچون تیر از کمان جسته خودم را رساندم سر خیابان و مننتظر شدم, بالاخره آمدند و رفتیم... و من هم لحظه ای از انجام وظیفه ام یعنی رانندگی و پاسخ به تلفن های اقوام که نگران حال پدربزرگ بودند غافل نبودم. نمی دانستم در ترافیک جاده ها می رانم یا در ترافیک تلفن های این و آن... .

به هر نحو که بود گذراندیم. به محض رسیدن به بیمارستان بوعلی که یکی از دو بیمارستان اصلی مرکز استان مازندران بود، با سیل استقبال کارکنان بیمارستان و بخش اورژانس مواجه شدیم. با دیدن عمو، کارهایشان را رها کرده و گوش به زنگ فرامین او می شدند، آخر او مدیر بیمارستان بود... .

در چند روزی که ساری بودم خیلی چیزها دیدم و آموختم، اما از همه جالب تر برایم مدل رفتار کارکنان بیمارستان با عمو جان بود.

احترام گذاشتنشان، دولا راست شدنشان را که می دیدم, خیلی کیف می کردم و مسرور می گشتم و شدیداً تحت تأثیر قرار می گرفتم. گاهی آرزو می کردم ای کاش من هم چون او بودم، واقعاً چقدر لذت بخش است بزرگ و مورد احترام بودن.

جالب اینکه قضیه به اینجا ختم نمی شد, او نه تنها در شهر خودش بلکه در میان اقوام و آشنایان, در روستایمان و حتی شهر ما , فردی سرشناس و محبوب بود. گاهی که با هم در میان مردم می رفتیم و می دیدم افراد بسیاری به او سلام می کنند و عرض ارادت، متوجه می شدم که آن ها  هم به نوعی روزی گذرشان به بیمارستان مرکز استان افتاده و مورد لطف او فرار گرفته اند.

در یکی از روزها که به بیمارستانش رفته بودم و طبق معمول شاهد حکمرانیش بر جوّ موجود بودم, از او پرسیدم: "جونِ من, عمو جون خیلی حال می کنی اینا واست دولا راست میشن, نه؟"

آهی کشید و با نگاه معروف عاقل اندر سفیهش جوابم را داد، اما انگار این بار, کلامِ عاقل اندر سفیه نیز لازم بود؛ پس این گونه لب به سخن گشود: "من هم یه زمانی مثل تو بودم, فکر می کردم خوبه که دیگران خیلی تحویلم بگیرند، خوبه که همه از دور که می بیننم با دست بر سینه گذاشتن بهم سلام کنن، اما حالا... " امان ندادم و پرسیدم " اما حالا چی؟ " ادامه داد: " اما حالا واقعاً آرزو می کنم برای یک روز هم که شده از این وضع خلاص بشم، وقتی می بینم آدما برام فیلم باز ی می کنن, وقتی می بینم بعضی هاشون جلوم یه طوری رفتار می کنن و پشت سرم یه طور دیگه... .

وقتی می بینم آدما, منو به خاطر کارم دوست دارند، وقتی می بینم منو فقط به خاطر اینکه یه روز کارشون گیر منه تحویل می گیرند، واقعا ناراحت می شم.

هیچی سخت تر از این نیست که بدونی بقیه به خاطر منافعشونه که دوسِت دارند نه به خاطر خودت.

آره عزیزم، به خاطر خودم نیست که دوستم دارند. "

+ به قلم  وکیل منتظر  | 


هر وقت افراد ثروتمند فاميل به خانه ي ما مي آمدند، شيفته ي حركات و سكنات و ظاهر دلربايشان مي شدم. وقتي مي ديدم مي نشينند در حاليكه دسته كليد مزيّن به سوييچ ماشين جديدشان در دستشان است و مدام هنگام حرف زدن آن را در دستشان تكان مي دهند، وقتي مي ديدم گوشي موبايل گران قيمتشان در كنارشان است و مدام زنگ مي زند و آن ها در باره ي مسايل بزرگ و پروژه ي جديدشان حرف مي زنند، وقتي اين صحنه ها را مي ديدم واقعاً دلم مي رفت!

با خودم فكر مي كردم چه مي شد اگر من هم ساعتي مانند آنان بودم؛ فكر مي كردم آن ها از زندگيشان نهايت لذّت را مي برند، فكر مي كردم من روي فرشم و آن ها روي عرش.

آن وقت ها من فقط يك پسرك ده، دوازده ساله ي زياده خواه بودم كه با ديدن اين افراد، دل از كفم بيرون مي شد و دامنم از دست مي رفت.

اكنون كه كم تر از ده سال از آن دوران مي گذرد و من هنگامي كه چشم باز مي كنم و مي بينم در ميان جمع فاميل نشسته ام در حاليكه سوييچ يك ماشين گران قیمت و يك گوشي با کلاس در دستانم است، مي بينم باز هم همان آدم هستم... .

كوچك تر كه بودم زماني داشتن يك دوربين فيلمبرداري برايم آرزو بود، پدرم با اينكه در آن زمان قيمت يك دوربين فيلمبرداري خوب، به قدر حقوق يك ماهش بود، يكي برايم خريد. در كم تر از يك سال از دوربين و فيلمبرداري دلزده شدم. بعد از آن نوبت كامپيوتر بود، بعد از آشنايي كمي با كامپيوتر، هوس خريدش به سرم زد؛ صاحب كامپيوتر هم شدم... . از آنجايي كه خيلي به وسايل الكترونيكي علاقه داشتم، تعداد زيادي از آن ها را به همين صورت جمع آوري كردم اما چيزي در آن ها نديدم!

بعد از آن، حسرت داشتن يك گوشي مدرن بر دلم افتاد. كاتالوگ گوشي هاي موبايل را جمع آوري مي كردم و مدّت ها به آن ها خيره مي شدم! تا اينكه بعد از قبولي در دانشگاه، عمويم يك گوشي خوب به من هديه داد. مدّتي با آن مشغول بودم، اما خيلي زود دريافتم با اين چيزها ره به جايي نمي برم.

درست است كه زندگي فقط مادّيات نيست، اما مگر من نبودم كه تا مدّت ها به دنبال اين ها بودم؟ چرا حالا مثل گذشته نيست؟ چرا حالا از سوييچ به دست بودن و با گوشي وَر رفتن لذّت نمي برم؟ چرا حالا وقتي پدرم سوييچ ماشين با كلاسش را به من مي دهد با اكراه مي پذيرم؟ مگر من نبودم كه دنبال كلاس گذاشتن بودم؟ مگر من نبودم كه با ديدن آدم هاي پولدار و وسايلشان، آرزوي حتي يك ساعت به جايشان بودن را داشتم؟

از وقتي تغيير رشته دادم آرزو داشتم در رشته ي حقوق تحصيل كنم، كه آن هم به لطف خدا محقق شد، حال بزرگ ترين آرزويم يك وكيل خوب شدن است، اما از اين خوف دارم كه اين آرزو هم به صندوقچه ي آرزوهاي خاك خورده ام بپيوندد.

 

آرزو، آرزو، آرزو ... ؛ چقدر آرزو داريم...؛

اما فقط تا وقتي به آن ها دست نيافته ايم برايمان شيرين هستند.

چرا همينكه به آرزوهايمان می رسیم خيلي زود، زودتر از آنكه حتي فكرش را بكنيم از آن ها سير مي شويم؟

حتماً شما هم اين احساس را داريد، ممكن است گاهي، موردش فرق كند اما حتماً شما هم آرزوهاي كوچكي داشته ايد كه بعد از رسيدن به آن ها حتي لحظه اي هم از آن ها لذّت نبرده ايد.

نمي دانم، شايد آرزوهايمان اِشكال دارد، شايد چون آرزوهايمان كوچك هستند و زود به آن ها مي رسيم؛

شايد بهتر است از اين به بعد آرزوهاي بزرگ تري داشته باشيم؛ مثلاً به جاي آرزوي داشتن يك ماشين، آرزو كنيم بيست تا ماشين خيلي گران قيمت داشته باشيم، و چندين ويلا در بهترين نقاط شهرهاي مختلف. اما نه، اين ها هم آرزوهاي خوبي نيستند؛ ممكن است به اين ها هم برسيم، خوب بعدش چه مي شود؟ و ممكن است به آن ها نرسيم و تمام عمر را به دنبال آن ها بدويم... .

اصلاً شايد چون آروزهايمان مادّي هستند، اين طوري مي شوند.

چطور است براي آينده ي شغلي مان آرزو داشته باشيم؟ مثلاً آرزو كنيم، در آينده يك خلبان، يك دكتر، يك مهندس، يك وكيل شويم يا ... ؛ اما اين هم خوب نيست در نهايت چه مي شود؟ همين كه يك شغل خوب دست و پا كرديم، پولدار شديم، ازدواج كرديم، خانواده تشكيل داديم، همه چيز تمام مي شود؟ يعني نهايت زندگي ما در رسيدن به همين چيزها است؟

+ به قلم  وکیل منتظر  | 


حوالي ظهر يكي از روزهاي گرم تابستان بود، صف نانوايي شلوغ بود و من هم كه سالي به دوازده ماه به دفعات تعداد انگشتان دستم هم به نانوايي نمي رفتم، تحمل ايستادن درصف نانوايي آن هم زير آفتاب داغ تموز برايم شديداً طاقت فرسا بود و اين دفعه را هم چون احمد گفته بود كار دارد و مي خواهد برود جايي، جورش را كشيدم و به نانوايي رفتم؛ اما در همان مدت نيم ساعت كه در صف نانوايي بودم چيزهايي ديدم كه جرقه هاي اوليه اين نوشته ام را مديون آن ها مي دانم.

آدم هاي توي صف نانوايي يكي يكي نان هاي نازك تر از قلاف پياز را جمع مي كردند و مي رفتند، اما درهمين اثناء چشمم مرا متوجه دختربچه اي كرد كه همراه برادر كوچكترش به نانوايي آمده بود. نوبت نان گرفتنش كه شد، با نظم و سليقه ي تمام شروع به جمع كردن نان ها كرد، برادر كوچكش كه از جنب و جوش و حركاتش معلوم بود از اون بچه وروجك هاي ناقلا ست!، از اين مشغول بودن خواهرش استفاده كرد و خودش رو به سرعت و به قدر كفايت ازخواهر دور كرد، دخترك كه در نبود مادر، مي خواست نقش او را بازي كند، با حس مسئوليت تمام رو به برادر فرياد كشيد: " كجا؟ ".  پسرك جواب داد: " همين جا، ميرم تا همين اسباب بازي فروشي نزديكه، الآن بر ميگردم ". من كه مراقب اوضاع بودم، ديدم كه پسرك دويد و دور شد، خيلي دور، اسباب بازي فروشي نزديك كه هيچ، مال دو تا كوچه آن ور تر را هم رد كرده بود. به هر حال او دروغ گفته بود.

دخترك كه نگراني در چهره اش موج مي زد، چيزي نگفت و به جاي خالي برادرش نگاه مي كرد. لحظاتي چند نگذشته بود كه صداهاي بقيه كه مي گفتند: " زود باش دخترخانوم، وقت نگير، مردم كار دارند،... " ، فرصت نگاه كردن به جاي خالي برادر را هم از او گرفتند. به سرعت بقيه نان ها را جمع كرد و بيرون جست، اما خبري از برادرش نبود. " يعني كجا رفته بود؟ اون كه مي گفت الآن بر مي گردم، ميرم همين مغازه بغلي ". بعد از اين افكار، دخترك مغازه اسباب بازي فروشي كناري را هم وارسي كرد، اما امانتي مادرش را نيافت، حتماً ياد حرف هاي مادرش كه هنگام خروج از خانه به او زده بود مي افتاد: " مواظب داداشت باشيا...دستش رو ول نكني بره تو خيابون خداي نكرده ماشين بهش بزنه... ".

فقط دخترك نبود كه نگران بود، همه نگران بوديم، خصوصاً وقتي مي ديديم كه قطره هاي آخر غرور دخترانه اش دارد خشك مي شود و نزديك است كه قطره هاي اشكش جاري شود. به هرحال به پيشنهاد بقيه بزرگترهاي حاضر كه هر يك به نوعي در چاره گري زبان مي كشيدند!، دخترك منتظر ماند تا برادر بيايد... .

نوبت من شد، رفتم جلو و با آداب خاصي كه تا دقايقي پيش با نگاه كردن به دست قبلي ها ياد گرفته بودم!، نان ها را جمع كردم. كارم كه تمام شد، موقع رفتن ديدم كه پسرك پيداشده؛ اما ديگر نماندم تا بقيه ماجرا و رفتار اين خواهر و برادر را ببينم.

درتمام طول راه به اين فكر مي كردم كه چرا پسرك دروغ گفته بود. چه چيزي باعث مي شود كه آدم ها اينقدر راحت دروغ بگويند؟ حتي اين پسر بچه كه گمان نمي كنم بيش از پنچ بهار را ديده باشد.

قدري با خودم فكر كردم، ياد دروغ هاي خودم افتادم كه كم هم نگفته بودم؛ به خودم گفتم اول بايد به خودم جواب بدهم كه چرا دروغ مي گفتم و مي گويم... .

به خانه كه رسيدم، باكمال تعجب ديدم احمد با آرامش تمام روي مبل لم داده و با يك ليوان شربت آلبالوي خنك در دست، دارد تلويزيون تماشا مي كند! با عصبانيت داد زدم: " مگه تو كار نداشتي؟ مگه نمي خواستي بري بيرون؟ " خنده اي زيركانه كرد و گفت: " حالا ما يه چيزي گفتيم ديگه ". آري احمد هم دروغ گفته بود... .

راستي چرا آدم ها دروغ مي گويند؟

 

+ به قلم  وکیل منتظر  |