نمي دانم از كجا شروع شد، نمي دانم چگونه شد كه صحبتمان به اينجا كشيد. هميشه با دوستان بحث و گفتگو مي كرديم، مخصوصاً در جلسات سه نفره ي خصوصي كوچكمان؛ راحت و ساده مي گفتيم، حتّي از خيلي چيزها كه شايد همگان را تاب شنيدن نباشد. از عقايدمان بسيار مي گفتيم، امّا پاي خدا و عقايد مذهبي كه به ميان مي آمد اوضاع دگرگون مي شد، كسي حاضر به كوتاه آمدن از موضعش نبود و بحث بالا مي گرفت.
اين بار هم كه از خدا حرف مي زديم مثل هميشه جوّ مباحثه ي زيباي گرمي به وجود آمد، امّا جريان فراتر از اين حرف ها بود، ناخودآگاه اين بحث به جلسات عمومي تر كه متشكّل از بقيه ي همكلاسي ها هم بود نيز كشيده شد. كم كم موضوع جدّي و جدّي تر مي شد، من هم كه به حرف هايي كه مي زدم ايمان داشتم، كوتاه نمي آمدم و به همين خاطر با واكنش هايي مواجه شدم. اين شد كه قصد نوشتن مقاله اي هر چند كوتاه را كه در سر مي پروراندم را عملي كردم. به سخنان استاد عليرضا پناهيان پناه بردم و با تغييراتي اندك آنچه مي خواستم نگاشتم و در برابر دوستانم قرائت كردم.
راستي چنان غرق مقدّمه چيني شدم كه بيان موضوع اصلي را فراموش كردم؛ پس سخن كوتاه مي نمايم و دعوتتان مي كنم به خواندن متن نوشته؛ چرا كه حين خواندن، موضوع را هم در خواهيد يافت.
متن نوشته ام اين چنين بود:
مي خواستم مقاله اي بنويسم و نظرات شخصي ام را در آن بياورم، بسيار تلاش كردم، كاغذ ها را يكي پس از ديگري خط خطي و مچاله كردم، امّا از هر رشته كه مي گرفتم آخرش مي رسيد به جمله ي تكراري دوستانم و آن اين بود: "خدا كه زور نمي گويد". و عدّه اي نيز سخنانم را كفر پنداشتند و محصول موضعي موقّت دانستند.
پس بر آن شدم تا شروع كنم به تحقيق و يافتن مستنداتي براي دفاع از حرف هايم. سخن فراتر از اين ها بود، كار كارِ اين كتاب ها نبود، چاره ي ديگري انديشيدم و به مرجعي ديگر روي آوردم تا پاسخ گويم به سؤالات بيشمار.
نمي خواهم كسي را قانع كنم، نمي خواهم به بقيه بقبولانم كه بايد همچون من فكر كنند، امّا مگر مي شود نگفت كه خداي ما همان خداي مقتدر تواناست، مگر مي شود؟
با سؤالي آغاز مي كنم؛ مگر ما همان ها نيستيم كه به ما گفته شده بايد عبادتي خاص به نام نماز را انجام دهيم؟ آن هم هر روز و به همان مقدار كه معيّن شده؟ هر روز پنج بار، آن هم با آدابي خاص، به سَمتي مشخّص، كه حتّي كوچك ترين قصوري در آن موجب بطلانش مي شود.
اين ها را مي گويم نه براي اينكه شما را همسو با تفكّرات خود كنم، چه اينها تفكّرات من نيست، اينها نظرات بزرگان متخصّص در اين زمينه است.
اينها را مي گويم كه واقعيّت را دريابيم، كه بدانيم خداي ما آن خداي منفعل نيست كه يعضي ها در دينشان تبليغ مي كنند، خدا را كوچك و حقير و مظلوم نشان مي دهند و خدا را حراج مي كنند كه ساعتي از شنبه و يكشنبه ي بيكاريشان را به او داده اند.
آري اصلي ترين عبادت ما، نماز ما، آن عبادتي نيست كه هر وقت عشقمان كشيد، براي صفا كردن، انجامش دهيم؛ و گاه و بيگاه بگوييم امروز حال ندارم، مي گذارم براي فردا، امروز كار زياد است، باشد براي وقتي ديگر.
يا هنگامي كه فرياد بلند خدا كه ما را به سوي خود مي خواند را مي شنويم: " حي علي الصلاة ... " ، امّا به بهانه هاي گوناگون لبّيك نمي گوييم. معلوم است كه خداي مقتدر و توانا بر ما خشم مي گيرد. حال آنكه بعد از نماز، آن هنگامي كه خودش فرموده بنشينيد و با من صحبت كنيد، دعا كنيد؛ كه من به حرف هاي شما گوش مي كنم، در آن هنگام كه مي بيند بنده اش به سَمت كاري ديگر مي شتابد، كارش را خراب مي كند.
اصلاً آيا جز اين است كه او همه چيز را براي خودش مي خواهد؟ آري او متكبّر است. لازم به يادآوري نيست و حتماً مي دانيم كه اگر آدم ها متكبّر باشند بد است، امّا بسيار زيباست كه خدا متكبّر باشد، اين صفت براي او نيكوست. و اين با مهرباني او منافاتي ندارد.
بياييم قدري در اين باره تأمّل كنيم. اين را من نمي گويم، عمود دين شما مي گويد، كه در آن بارها و بارها مي گوييد: " الله اكبر ". به راستي چرا نمي گوييد " الله رحمان " ، چرا نمي گوييد " الله رحيم " ؟
و چرا سرِ نماز آغوشتان را نمي گشاييد تا خدايتان را در بغل بگيريد و بگوييد عزيز دلم، دورت بگردم، ...
چرا با احترام تمام در مقابل او مي ايستيد؟ خم مي شويد برايش، حتّي از اينها هم فراتر مي رويد، در مقابلش سر به روي زمين مي گذاريد؛ كارهايي كه در مقابل هيچ كس ديگري حاضر به انجامشان نيستيد.
و قرآن، آن كتاب مقدّسي كه خودِ خدا به آن قسم خورده، كتابي است كه با نشستن در پاي آن، تكبّر انسان از بين مي رود و در آن، خدا تكبّر و كبريايي خودش را بر انسان تلقين و تحميل مي كند. بياييد با هم بخوانيمش؛ " بسم الله الرّحمن الرّحيم " ، بدون تدبّر نمي شود با قرآن طرف شد، پس قدري تأمّّل مي كنيم، ناگهان به خود مي آييم؛ به راستي چه كسي گفته " بسم الله الرّحمن الرّحيم " ؟
آري در واقع خودِ خدا فرموده است: " به نام من كه رحمان و رحيمم آغاز كن ". او حتّي در مهربانانه ترين آيات كتابش از كبريايي خود سخن مي گويد و ما را در مقابل خود ذليل مي كند.
دين ما خصلت خاصّي دارد، مانند خصلت نظامي ها كه در آيين ها و مقرّرات آن، مخالفت با هواي نفس مبناي حركت قرار دارد و مخالفت با هواي نفس، نيست مگر كنار گذاشتن خود و گردن نهادن به اوامر خداوند متعال.
امّا چرا خصلت و رويه ي دين ما اينگونه است؟
ما آمده ايم تا با قبول بهترين دين خدا، از مهرباني او بهره ببريم؛ امّا چه كساني از مهرباني او بهره مند مي شوند؟ و مهرباني او روح چه كساني را پرورش مي دهد؟
پاسخ اين است:
" كساني از مهرباني خدا بهره ي كامل را مي برند و با مهرباني خدا عشق مي كنند كه ابتدائاً در مقابل كبريايي او خوب خرُد شده باشند و در مقابل تكبّر او تواضع كرده باشند "